نمیدونستم مزه ی نتونستن انقدر تلخه !
تا حالا هر کاری رو که خواسته بودم تونسته بودم انجام بدم...
مشکلاتم یا با مرور زمانِ کوتاهی حل میشدن
یا انقدر تلاش میکردم که از سر راهم کنار می رفتن...
اما این یکی...
چیکارش میتونم بکنم ؟؟؟؟؟؟
حرفم رو گوش نمیکنه ! ! !
مرور زمانم همه چیز رو به جای بهتر شدن
بد تر میکنه . . .
از هر دری که وارد میشم یه گوشه ی کار می لنگه
یه گوشش که نه
اصلا همش میلنگه . . . ! ! !
خسته شدم و اصلا دوست ندارم که قبول کنم شکست خوردم
اما واقعیت داره
من
شکست خوردم . . .
قابل باور نیست . نه؟؟؟
برام اس ام اس میفرستی و می نویسی....
فووووووووووت
تولدم مبارک ! ! !
بعدشم می نویسی عقده ای شدم . . . ! ! !
بهت میگم خودتو ناراحت نکن مهم نیست که یادشون رفته دیروز
تولدت بوده !!!
میگی نه مهم نیست...
اما من نمیفهمم اگه مهم نیست چرا عقده ای شدی ؟؟؟
خودتم میدونی که برات مهمه که خانوادت یادشون رفته که تولدته
که برام می نویسی
من برای اینا ارزش ندارم.
حتی اگه تمام دنیا یادشون بره . . . . . . . من که یادم هست
تولدت مبارک
دلم یکی دو روز بیکاری و استراحت میخواد
با
ساحل دریا
و
یه لیوان بزرگ آب طالبی تگری
و
تو
که کنارم باشی ...
دلم گرفته ...
ناراحتم
یه کم گریه میکنم
وقتی آروم میشم که خوابم میبره
صبح از خواب بیدار میشم
گوشیمو چک میکن
یه اس ام اس دارم
از طرف بهترین دوستم . نوشته بهناز من دارم ازدواج میکنم... !!!
چشمامو باز و بسته میکنم
یه بار دیگه میخونم همه چی همونطوره ... درست خوندم
خوشهال میشم
خیلی زیاد
تا شب خوشهالم وقتی هم که میخوابم خوشهالم
حتی وقتی فردا صبحش از خواب بیدار میشم بازم خوشهالم...
اول صبح بد ترین خبر عمرم رو میشنوم
بهترین و مهربون ترین عموم فوت کرده . . .
چهارشنبه ست
تمام اجزای صورتت خوشهالن .
طبق معمو ل کنار هم نشستیم
دارم دنبال وقتای خالی فردام میگردم...
: صبح که کلاسم تا ساعت ۱۲:۳۰
عصر هم از ساعت ۴ کلاس دارم تا ۹:۳۰
این وسط فقط ظهرم خالیه
میگی عجله نکن... !!!
فکر میکنم چرا؟ چرا نباید عجله کنم؟
اما دوباره ادامه میدم : پس فردا میبینمت... ؟؟؟؟
میگی : گفتم که عجله نکن
آخه من تمام هفته ی بعد رو اینجام...
از خوشهالی بال در میارم
یعنی یه هفته هر روز میبینمت....؟؟؟
جمعه بهم میگی ما میریم مسافرت
شنبه میرین و چهار شنبه بر میگردین...
پنج شنبه نیم ساعت میبینمت که آخرش با گریه بر میگردم خونه
آخه دلم نمیخواست ازت جدا شم
جمعه هم که نمیشه ببینمت
امروز شنبه ست و تو رفتی
بدون اینکه پیش بینیم در مورد هفته ی گذشته درست از آب در بیاد
نمیدونم چرا باهات لج کردم
با خودم لج کردم
گوشیمو خاموش کردم
کافی نبود ! ! !
سیم کارتمم از گوشی در آوردم
دلم میخواست سیم کارتو گم و گور کنم
گم شد
یه ساعت دنبالش گشتم
این ور . . . اون ور . . .
بین علفا
حتی خاک هارو با دستم جا به جا کردم
نبود...
گوشیه دوستم و گرفتم و بهت تلفن زدم
لج بازیم تموم شده بود
خوب شده بودم.
پشیمون؟
نه نیستم ...
دیدنت
و
داشتنت
برام خوشمزست... !!!
درست مثل
طعم ِ تک ِ
شاه توت

انتظار
این نخستین درسی بود که درباره عشق آموختم .
روز باز می ماند.
هزار نقشه میکشی
هر گفتگوی ممکنی را تصور میکنی
قول میدهی رفتارت را در مورد مسایل خاصی عوض کنی
و
همچنان بی قراری
بیقرار
تا محبوبت بیاید .
و بعد دیگر نمیدانی چه بگویی .
آن ساعت های انتظار به تنش تبدیل میشود
و تنش به ترس میگراید
و ترس باعث میشود از نشان دادن احساساتمان خجالت بکشیم *
* : قسمتی از متن کتاب (( کنار رود پیدرا نشستم و گریستم )) نوشته ی پائولو کوئلیو
چقدر سرم شلوغه
اون از سر کار
اینم از این همه کار که استادا گذاشتن رو دستمون
از یه طرف مشکلات اطرافیانم
از طرف دیگه فکر تو . . .
داغ کردم
کم مونده جوش بیارم
دارم واسه دیدنت بال بال میزنم
اونوقت تو اینجایی و من
نمیتونم ببینمت . . .

این سی و سه پله تو شب . . .

اینم زاینده رود . . .

جناب اقایان طوطی ها . . .

اینم اقا طاووسه . . .

خوشگله نه ؟

. . .